بخش ۲۰ - آگاهى یافتن ویرو از بردن شاه ویس را فخرالدین اسعد گرگانی
فخرالدین اسعد گرگانی / ویس و رامین / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چو ویرو از شهنشاه آگاهی یافت
ز تارم باز گشت و تیره بشتافت
چو او آمد شهنشه بود رفته
به چاره ماهرویش را گرفته
هزاران گوهر زیبا سپرده
به جای او یکی گوهر ببرده
بخورده با پسر زنهار شهرو
نهاده آتش اندر جان ویرو
دل ویرو پر از پیکان تیمار
هم از مادر هم از خواهر به آزار
هم از باغ وفا رفته بهارش
هم از کاخ صفا رفته نگارش
حصارش درج و در افتاده از درج
کنارش برج و ماه افتاده از برج
چو کان سیم بود از ویس جانش
قضا پرداخته از سیم کانش
اگرچه کان سیمین بی گهر شد
ز گوهر چشم او کان دگر شد
دل ویرو ز هجران بود نالان
دل موبد ز جانان بود بالان
گهی بارید چشمش بر گل زرد
گهی نالید جانش از غم و درد
چنان بگسست غم رنگ از رخانش
که گفتی از تنش بگسست جانش
جدایی پردهٔ صبرش بدرید
ز مغزش هوش چون مرغی بپرید
بسی نفرید بر گشت زمانه
که کردش تیر هجران را نشانه
ازو بستد نیازی دلبرش را
به خاک افگند ناگه اخترش را
ولیکن گرچه با ویرو جفا کرد
بدان کردار با موبد وفا کرد
ازو بستد دلارام و بدو داد
یکی بیداد برد از وی یکی داد
یکی را خانهٔ شادی کَشُفته
یکی را باغ پیروزی شکفته
یکی را سنگ بر دل خاک بر سر
یکی را جام بر کف دوست در بر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
ویرو پس از آگاهی از وضعیت شهنشاه، به سرعت به سمت او بازگشت. اما شهنشاه پیش از رسیدن او رفته و ماهروی خود را به چنگ آورده بود. شهنشاه هزاران گوهر زیبا برای او فرستاده و به جای او تنها یک گوهر را برداشته بودند. دل ویرو به خاطر درد و غم ناشی از جدایی از مادر و خواهر و همچنین فقدان باغ وفا و کاخ صفا شکسته بود. غم و اندوه او به حدی بود که گویی جانش از تنش جدا شده و با هر بارش اشک بر گل زرد، در دلش درد و غم بسیاری بود. جدایی او را به شدت آزار میداد و صبرش را از بین برده بود. در این میان، با اینکه ویرو مورد بیرحمی قرار گرفت، موبد نسبت به او وفادار ماند. عشق و جدایی برای هر یک از آنها به شکلی متفاوت به نمایش درآمده بود، به طوری که زندگی برخی به شادی کشیده و زندگی برخی دیگر به ناامیدی ختم شده بود.