شمارهٔ ۱۰۰۵ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بمسجد رخنه ای بگشای ای زاهد زمیخانه
که از نورش کنی چون طور روشن صحن کاشانه
در آن موقف که ساقی ساغر توحید میبخشد
توهم جامی بزن کز خویش خواهی گشت بیگانه
زبان عقل و سود عشق بر مستان بود واضح
تو هم بهر زیان و سود عاقل باش و فرزانه
زهی بزمی که روشن گشته از نور مه ساقی
که شمع خاوری در پیش شمع اوست پروانه
بود تا سر سودای بتان اندر سویدایم
بگوش من نخواهد رفت ناصح پند دانانه
بیا از خانقه بیرون بهل افسانه و افسون
که جز پیر مغان دیگر ندیدم مرد و مردانه
بخم بنشین چو می تا صاف گردد درد عقل تو
فلاطون کسب حکمت کرد از مستان دیوانه
به جز شور علی آشفته نبود در دماغ من
مرا از کاسه سر عشق تا بگشود دندانه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دعوتی است به ترک زهد و ریاضتهای خشک و حرکت به سوی محبت و معرفت. شاعر از زاهد میخواهد که به جای نشستن در مسجد، دلش را به مکانی پرنور و پر از عشق مانند میخانه بسپارد. او به جمع مستان اشاره دارد و میگوید که در این بزم عشق، میبایست بیخود شد و از عقل فارغ گشت تا به حقیقت رسید. در اینجا، شاعر به جذبههای عشق و شور و حال اشاره میکند و میگوید که نصایح عقلگرایان بیفایده است. او از مراجعه به معلمان و حکما و از سویی به تجربه شخصی و شور عشق تاکید میکند و بیان میکند که تنها در مستی عشق، انسان به حقیقت خود دست مییابد.