شمارهٔ ۱۰۱۶ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر تو پروانه بآتش نکنی بازی به
بخطر گر تو پر خویش نیندازی به
خوی شمعست که پروانه بسوزد ناچار
یار اگر با تو نسازد تو باو سازی به
گرچه منزلگه دلدار بود سینه ولی
خلوت دل اگر از غیر بپردازی به
قصه عشق که فرجام ندارد ایدل
گر از این قصه سخن هیچ نیاغازی به
یار یکتا بود و عشق چنان بی انباز
ننهی مایه در این عقد بانبازی به
بر سردار چه خوش گفت بمستان منصور
سر در این راه نهادن زسرافرازی به
منم از هر دو جهان روی به تو آورده
بنده مخلص دیرین چو تو بنوازی به
منکه از تیر نظر لاجرم افتم از پای
گرم از غمزه تو از پای در اندازی به
گرچه دل خون شد و اغیار از او بی خبرند
اگر ای دیده نیائی تو بغمازی به
گل رخساره ساقی است زبستان خوشتر
مطرب از بلبل گلشن بخوش آوازی به
صفت عشق زهر عاشق صادق نه نکوست
گوید ار این سخن آشفته شیرازی به
عشق چه مظهر حق نور علی سر ازل
گر از این کار بهر کار نپردازی به
خوشتر از شعر عرب نیست بقانون ادب
میتوان گفت که این پارسی از تازی به
مس نگداخته کی قابل اکسیر شود
کیمیا عشق و تو مس هر چه که بگذاری به
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی مفهوم عشق و رابطه عاطفی میپردازد. شاعر به پروانه و شمع تش比ح میدهد و بیان میکند که پروانه بدون آتش نمیتواند بسوزد، لذا عشق در ذات خود خطرناک و پرخطر است. او تأکید میکند که اگر یاری به ما نرسد، ما نیز نباید خود را در خطر قرار دهیم. همچنین شاعر به دلتنگی و خلوت دل اشاره کرده و میگوید که عشق قصهای بیپایان دارد. او عشق را به عنوان امری مقدس و نورانی معرفی میکند و این که بایستی از آن به درستی بهره برد. در نهایت، شاعر بر اهمیت و زیبایی شعر فارسی در مقایسه با شعر عرب تأکید میکند و قدرت عشق را به کیمیایی تشبیه میکند که میتواند انسان را متحول کند.