شمارهٔ ۱۰۴۴ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
صوفی صومعه که زد دوش دم از قلندری
دید چو می بجام جم خورد برود سکندری
جام کشید و مست شد عارف می پرست شد
گفت که این عرض خواص داده بجان جوهری
وای بپارسا اگر آن بت پارسی رسد
خاصه بدست ساغری از می صاف خلری
از کف ساقی ای پسر جام بگیر هر سحر
چشه آفتاب جو ایکه زذره کمتری
ایکه کشی بغمزه ای زنده کنی بعشوه ای
از چه نمیکنی بتا دعوی از پیمبری
رفت بغمزه تو دل خونشد و ریخت از مژه
گو چکند رعیتی در کف ترک لشکری
با که کنیم داوری از تو که میر مجلسی
داور اگر ستم کند ترک کنیم داوری
بال عقاب تیر او تاج بفرق مینهد
سایه اگر توای هما بر سرما بگستری
آشفته دوست جوی و بس گرچه بر زیان بود
خواند خداش پارسی ترکش گفت شکری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف وضعیت یک صوفی میپردازد که پس از نوشیدن شراب، به حالت مستی میافتد و نوعی عشق و شور را تجربه میکند. او به اهمیت و لذتهای زندگی اشاره میکند و به خواننده توصیه میکند که از خوشیها و زندهدلیها بهرهبرداری کند. شاعر نقدی بر جامعه و داوریهای ناعادلانه نیز دارد و ابراز میکند که در بسیاری از موارد، انصاف و عدالت در وجدانها وجود ندارد. در نهایت، شاعر از دوست و ارتباط با او با شوق یاد کرده و بر لزوم شکرگزاری به وجود عشق و زیبایی تأکید میکند.