شمارهٔ ۱۰۴۷ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)
ای خوشا آن سر که گردد گوی چوگان سواری
سخت تاز و شخ کمانی تیر افکن جان شکاری
ملک دل از غمزه بگرفت و خرابش کرد آری
ترک یغمائی چنین باشد چو تازد بر حصاری
از پس مرگم متاز آن اسب تازی بر مزارم
تا که از خاکم به دامان تو ننشیند غباری
دفتر و سجاده و خرقه بیار و جام بستان
تا به کوی میفروشانت فزاید اعتباری
غالب الظن حوض میخانه بود سرچشمه تو
ای شراب کوثری میبینمت بس خوشگواری
گر حدیث اشتیاقم مطرب اندر نی بخواند
جای هر نغمه ز هر بندش برون آید شراری
همرهان رفتند و من در زیر بارم ساربانا
رحم کن بر اشتری کاو باز مانده از قطاری
تا تو را آن تیغ ابرو هست و آن گیسوی پرخم
حاجت تیغ و کمندت نیست اندر کارزاری
از چه ناید یک دم آن بالای موزون پیش چشمم
گر گزیند سرو منزل در کنار جویباری
نشنود جز وصف رخسار تو کس ز آشفته هرگز
اندر این موسم که بر هر گل غزلخوان شد هزاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیباییهای عشق و تمایل به وصال معشوق میپردازد. او از زیبایی و تواناییهای معشوقش (که او را به "اسب تازی" تشبیه میکند) سخن میگوید و اینکه چگونه دلش به عشق او گرفتار شده است. شاعر به این نکته اشاره میکند که حتی بعد از مرگش، عشق و یاد معشوق برایش اهمیت دارد و از او میخواهد که در یادش بماند. او به میخانه و شراب نیز اشاره میکند و میخواهد که در فضایی شاداب و با یاد معشوق، زندگی کند. همچنین از سختیهایی که بر دوش دارد، سخن میگوید و از عدم حضور معشوقش در کنار خود، ابراز ناراحتی میکند. در نهایت، شاعر بر زیبایی معشوق و تاثیر او بر روح و احساسات خودش تأکید دارد.