نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴۵ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

زآن آب که چون آتش از مرد برد خامی

ساقی بروان جسم برخیز بده جامی

از سیر گل و سروش آسوده بود خاطر

آنرا که سری باشد با سرو گل اندامی

درد غم عشقت را انجام طلب کردم

آغاز نبود و نیست پیدایش سرانجامی

با قامت رخسارت هرگز نشنیده کس

سروی بلب جوئی ماهی بلب بامی

شاید نمکی ساید روزی بدل ریشم

زآن لعل شکر چندیم مشتاق بدشنامی

با غیر چه خواهم کرد من کز حسد و غیرت

رشگ آیدم از قاصد کارد زتو پیغامی

سلطان جمالت را کردم چو بجان مدحت

طغرائی خط بنوشت بر لعل تو انعامی

عاشق زغرض پاکست خودکام هوسناکست

ناکام بود ناچار هر کو طلبد کامی

آن زلف پریشان بود منزلکه آشفته

عمری که بسودایش خوش داشتم ایامی

سلطانی ملک عشق ما را زازل دادند

درویش چه غم داری زین حرف که گمنامی

آن شاهد روحانی کاندر دل و جان جا کرد

بی یاد بناگوشش کی صبح شود شامی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و درگیری‌های عاطفی شاعر می‌پردازد. شاعر از زیبایی و جذابیت معشوق خود به نیکی یاد کرده و به سختی‌های عشق و غم‌هایی که بر او فرود آمده، اشاره می‌کند. او از طعم عشق و دردهای ناشی از آن سخن می‌گوید و به مقایسهٔ معشوقش با گل و سرو می‌پردازد. همچنین، به تمایل به دریافت پیغام‌هایی از معشوق اشاره کرده و در نهایت، با وجود ناکامی‌ها و غم‌ها، عشق را همچنان ارزشمند می‌داند و به زیبایی‌ها و لحظات خوش آن عشق می‌اندیشد. شاعر به تفکر در مورد زیبایی معشوق و تأثیر آن بر زندگی‌اش می‌پردازد و در می‌یابد که عشق واقعی همیشه با چالش و درد همراه است.