نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴۹ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

فصل گل گفته واعظ نکنی می نوشی

وقت آنست که سجاده بمی بفروشی

چشم مست تو زنو عربده آغاز کند ‏

زلف و ابروی تو گفتند زبس سر گوشی

چون بخود آیم و هشیار شوم کاندر بزم

ساغر چشم توام داد می بیهوشی

خیز چون ساغر می لب بلب یار بنه

چند با این دل پرخون تو چو خم در جوشی

چنگ زد در خم آن زلف زقلب آشفته

جای آنست که چون چنگ بجان بخروشی

مه من گر شودت مشتری ای یوسف مصر

خویشتن را چو غلامان حبش بفروشی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این اشعار، شاعر به موضوع عشق و نوشیدن می‌پردازد و از حالاتی چون بی‌خبری و مستی صحبت می‌کند. او به واعظ اشاره می‌کند که وقت فروش سجاده و موعظه نیست، بلکه زمان لذت بردن از عشق و زیبایی‌هاست. چشم مست محبوبش شور و هیجان را آغاز می‌کند و زلف و ابروهایش جذب‌کننده‌اند. شاعر وقتی به هوش می‌آید، متوجه می‌شود که ساغر عشق او را به بی‌هوشی می‌کشاند. او از معشوق می‌خواهد که به خرمش بیشتر بپردازد و می‌گوید که باید چنگ زلفش را به جان بخرد. در انتها، شاعر به زیبایی محبوبش اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر او به فروش برسد، باید خود را به بهای عشق به فروش برساند.