شمارهٔ ۱۰۵۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دین و دل ای سیمتن تنها نه از من میبری
با چنین رو دل ز سنگ و روی آهن میبری
میکنی اندر شبستان خم زلفت نهان
آنچه دل از خلق اندر روز روشن میبری
با چین بستان روحانی که باشد بیخزان
باغبان بیبصیرت نام گلشن میبری
نافه از چین ای صبا بردن به زلف او خطاست
خوشهچینا چند خوشه سوی خرمن میبری
رخنه دل را رفو زآن نوک مژگان کن طلب
رشته را بیهوده اندر چشم سوزن میبری
یک لطیمه غنبر ار خواهی خوری صد لطمه موج
گو بیا گر عنبر به دامن میبری
ناخن از خونم کنی رنگین که بنمایی به غیر
تحفه خون دوست را از بهر دشمن میبری
بس بود آن طره ابرو تو را اندر مصاف
بیسبب در رزمگه شمشیر و جوشن میبری
خدمت زلف بناگوش بتان کن باغبان
چند زحمت از پی نسرین و سوسن میبری
ای شکنج زلف این سحر است یا خود معجز است
کآفتاب و ماه را رشته به گردن میبری
دل شده آشفته را تا چند ای زلف رسا
بند بر پا کو به کو برزن به برزن میبری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و دلربایی زلف معشوق پرداخته و احساسات عاشقانه را بیان میکند. شاعر از تأثیر زلف و دلربایی معشوق بر دل و روحش میگوید و اشاره میکند که چگونه این زیبایی میتواند دل را از آنچه در دنیای واقعی است دور کرده و به عالم خیال ببرد. او به تضاد میان زیبایی زلف معشوق و واقعیت اشاره دارد و بر این نکته تأکید میکند که این زیبایی ممکن است رنج و زحمتهایی به همراه داشته باشد. در نهایت، شاعر از افسردگی و پریشانی دل به خاطر دوری محبوب مینویسد و به زخمهای عاطفی ناشی از عشق اشاره میکند.