نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۵۹ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

روز نخواهد آمدن چون شب ما به روشنی

بیهده نوبتی چرا نوبت صبح میزنی

عقل به صبر می‌دهد پندم بی خبر که تو

رشته عقل میبری ریشه صبر میکنی

غمزه ترک راهزن عربد ساز کرده ای

توبه عهد و جام دل مستی جمله نشکنی

پرده میکشان دری روی به صومعه بنه

پرده ز کار زاهدان خواهی اگر برافکنی

سوخته داغ لیلیم کشته به غمزه سلمیم

آتش عشق را زند هر که رسید دامنی

کبر و منی ز حد بشد خیز بیار ساقیا

تا که رهم ز ما و من ز آن می کهنه یک منی

آشفته گر نگار ما پرده ز چهره برکشد

هر سر کوی و برزنی گردد طور ایمنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به موضوعاتی مانند انتظار بیداری و روشنی پرداخته و می‌گوید که شب همچنان ادامه دارد و امید به صبح بیهوده است. او به عقل و صبر اشاره می‌کند و از مشکلات ناشی از عشق و غم سخن می‌گوید. غمزه و زیبایی معشوقه‌اش را به عنوان عامل درد و رنج معرفی می‌کند. همچنین، شاعر دعوت به رهایی از خودخواهی و کبر می‌کند و از ساقی می‌خواهد تا او را از وابستگی به دنیا رها کند. در نهایت، به زیبایی و خطر عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر زیبایی خود را نمایان کند، همه چیز در محیط خود مراقب خواهد شد.