شمارهٔ ۱۰۶۰ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یاد داری دوش کاندر سر خماری داشتی
با حریفان بود جنگ و با پیاله آشتی
بود دل لبریز خون از شوق تو در بر مرا
خوردیش لاجرعه و جام میش انگاشتی
خواندیم در بزم خاص و گفتیم حرفی به گوش
لاجرم گویا مرا هم مدعی پنداشتی
محمل لیلی بر اشتر باز کن بر جان بنه
ساربانا از چه این بارم به دل بگذاشتی؟
جرم ما نبود که گر گیرد کست در قتل خلق
خود نشان از خون مسکینان به ناخن داشتی
چنبر زلف توام رخنه به کاخ عقل کرد
مار ضحاکم چرا بر مغز سر بگماشتی؟
گر نهای چون ذوالفقارِ شاه ای ابروی یار
از چه بر خورشید و مه تیغ دو سر افراشتی؟
میوههای تازه و تر چینی از شاخش به حشر
تخم مهر مرتضی آشفته در دل کاشتی
نقش اغیارم ز سینه محو شد دفتر بشوی
تا به لوح دل تو خود نقش علی بنگاشتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عاشقانه و درد ناشی از جدایی است. شاعر به یاد شبهایی میافتد که در حال خماری و شادی با دوستانش بود، در حالی که دلش پر از شوق و خون برای معشوقش است. او به بیان تضاد بین حال و گذشتهاش میپردازد و از اینکه دیگران او را بهعنوان مدعی میپندارند، ناراحت است. همچنین، شاعر از زیبایی معشوقش و تأثیر آن بر روح و عقل خود صحبت میکند و به جراحتهایی که از عشق او به دل دارد اشاره میکند. در نهایت، او از معشوق میخواهد که یاد خاطرات و نقشهای دیگر را از دلش بزداید و تنها به عشق علی (ع) بپردازد.