شمارهٔ ۱۰۶۴ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
گرهی ززلف بگشا و بکش زرخ نقابی
بنمای در دل شب بخلایق آفتابی
دو جهان حجاب نبود بمیان ما و معشوق
تو گمان کنی رقیبا که میان ما حجابی
نه خوی است برفشانده بعذار آتشینت
که بر آتش دل ما زده ای زلطف آبی
چه غم ار بوصف روی تو زبان ماست قاصر
که بشرح حسن از خط تو نوشته ای کتابی
تو بجای خط نهی خال بلعل شکرینت
ننشانده جای طوطی بجز از تو کس غزالی
ببهشت وصل شاید کنی ار به ما تلافی
که بدوزخ فراق تو کشیده ام عذابی
بمن ای دهان شیرین زکرم تفقدی کن
که اگرچه خود عتابیست خوشیم با جوابی
غرض این بود که گاهی سوی ما کند نگاهی
به گنه کنیم اصرار اگر نشد توابی
زده موج اشک چشمم بشب فراق چندان
که به پیش چشم طوفان بنمایدم سرابی
بخروس صبحگاهی تو بگو سحر نخواند
که شبم خوش است امشب بخیال آفتابی
عجب از تقلب عشق چه میکنی حکیما
که مگس نموده نخجیر زهر طرف عقابی
تو شکنج زلفش آشفته مگر زدست دادی
که چو طره نژندش همه شب به پیچ و تابی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به وصف عشق و فراق پرداخته و احساسات عمیق شاعر را نسبت به معشوقش بیان میکند. شاعر از معشوق میخواهد که زلفهایش را باز کند و چهرهاش را نشان دهد تا نور آفتاب در دل شب پرتو افکنی کند. او بر این باور است که هیچ حجاب و پردهای بین آنها نیست و عشق آنها بیحد و مرز است. شاعر زیبایی معشوقش را توصیف کرده و به خوبی میداند که زبانش قادر به وصف کامل آن نیست. همچنین از درد فراق و عذابهایی که به خاطر دوری معشوق تحمل میکند، سخن میگوید. در پایان، شاعر درخواست میکند که نگاهی به او بیندازد و به یاد عشق و محبت بماند، حتی اگر این نگاه با عتاب باشد، زیرا او خوشحال است که در این عشق است.