شمارهٔ ۱۰۷۶ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو ای دو دیده بگو کز جگر چه میخواهی
تمام خون شد و آمد دگر چه میخواهی
ز هجر دیده یعقوب بستی ای یوسف
دگر ز جان پدر ای پسر چه میخواهی
ز مصر قند چه خواهی و شکر از اهواز
سخن بگوی و قند و شکر چه میخواهی
مرا ز تیر نظر مردمک به خون غلطید
از این زیاده ز اهل نظر چه میخواهی
درخت مهر و وفا داد بار جور و جفا
از این نهال به جز این ثمر چه میخواهی
ز دشت عشق سبکبار درگذر ای عقل
به روز بادیه پرخطر چه میخواهی
به سوی شهر بقا رخت بر ز ملک فنا
از این سراچهٔ پرشور و شر چه میخواهی
از این سراب شتابان برو به چشمه خضر
چو بحر هست بگو کز شمر چه میخواهی
چو کار حشر بود با علی به روز حساب
بیا بگو که ز جای دگر چه میخواهی
گرفتهای شکن زلف یار آشفته
بگو ز حال خود آشفتهتر چه میخواهی
به چشم خویش در آیینه بین رخ دلدار
ببند دم ز حدیث و خبر چه میخواهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دو چشم میپرسد که چه میخواهند، وقتی که همه چیز به درد و زحمت تبدیل شده است. او به هجران یعقوب و یوسف اشاره میکند و از یوسف میخواهد تا بگوید که چه میخواهد. شاعر از قند و شکر سخن میگوید و از زیادهطلبی اهل نظر نهی میکند. او از درخت مهر و وفا و بار گران آن سخن میگوید و عقل را به آرامش در عشق دعوت میکند. شاعر از سراب و چشمه خضر صحبت میکند و به روز حساب و ارزشهای الهی اشاره میکند. در نهایت، او از عاشق آشفته میخواهد تا حال خود را بیان کند و با دعوت به تماشا در آینه، از او میخواهد که خبری نگوید و تنها به دلدار فکر کند. شعر بیانگر احساسات عمیق و درد عشق است و به جستجوی معنا در زندگی دعوت میکند.