نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۷۸ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تو را که گفت کز احباب روی برتابی

بعمد بی گناهانرا بقتل بشتابی

بکوی دوست اگر تیغ بارد از اطراف

نه مردیست که روی از مصاف برتابی

میان قافله من چون جرس بناله و تو

میان محمل زرین بناز در خوابی

مجاهدان بغزا خون خصم مینوشند

تو را چه رفت که تشنه بخون احبابی

ببست گر در دیر و حرم برهمن و شیخ

چه احتیاج که تو قبله گاه اصحابی

چو دید آتش دل گفت مردم چشمم

بیا بیا که بر آتش فشانمت آبی

اگر زشمع شکایت کنی تو پروانه

برو برو که بدعوی عشق کذابی

حکیم گفت که الاقصر احسن آشفته

ولی زقصه زلفش سزاست اطنابی

به بیهده در جنت طلب مکن اعظ

اگر زکوی مغانت گشاده شد بابی

به هر کجا که شوم خاک می‌روم به نجف

که هست حب علی زر تو خود چو سیمابی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به نقد کسانی می‌پردازد که از دوستان خود دوری می‌کنند و به آن‌هایی که بی‌دلیل خون innocent را می‌ریزند، اعتراض می‌کند. او تأکید می‌کند که اگر کسی در میدان عشق واقعی باشد، نمی‌تواند از رویارویی با دشمنان و مشکلات بگریزد. همچنین به افرادی که به ظاهر و تجملات می‌پردازند و از حقیقت دور هستند، انتقاد می‌کند. شاعر در نهایت به عشق و محبت علی (ع) اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که باید به اصول حقیقت و دوستی پایبند بود، نه به ظواهر و فریب‌ها.