شمارهٔ ۱۰۸۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
زلف حجاب چهره کن تا که جهان سیه کنی
پرده بگیر تا که خون در دل مهر و مه کنی
چشم تو مست شد زمی لعل تو میفروش وی
چند بشیخ و محتسب راز تو مشتبه کنی
رخت بمیکده ببر جامه بآب می بشو
بر سر کار زاهدان عمر چرا تبه کنی
غبغب مهوشان بود تا کی منزل دلت
یوسف مصر خویش را چند اسیر چه کنی
راه دراز و شب سیه آشفته رهنما بجو
خضری و باید از کرم روی مرا بره کنی
عیب چه میکنی مرا کز پی او دوم بسر
از پی کهربا شدی منع چرا به که کنی
چشم ازل توئی و ما در قدم تو پی سپر
خاکم و کیمیا شوم گر تو بمن نگه کنی
پرتو نور سرمدی جای نشین احمدی
خواه به میکده گذر خواه به خانقه کنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، به زیبایی و معانی مرتبط با عشق و عرفان پرداخته است. شاعر از معشوق میخواهد که حجاب چهره را کنار بزند و خود را نمایان کند تا دلهای عاشقانهاش روشن شده و دنیا را به رنگ خود درآورد. او به مستی ناشی از عشق اشاره میکند و ناتوانی در مخفی کردن رازهای عشق را مورد تأکید قرار میدهد. شاعر به تصوف و زندگی زاهدانه نیز اشاره میکند و از یار میخواهد که از قید و بندهای دنیوی بیرون بیاید و به میکده برود. او همچنین بر تأثیر نگاه معشوق بر خود و تلاش برای دستیابی به رهایی از قید و بندهای مادی تأکید میکند. در نهایت، شاعر به نور الهی و رهنمایی معشوق اشاره میکند که میتواند او را به هر دو سوی عشق و تصوف هدایت کند. این شعر به نوعی دعوت به اتحاد با معشوق و رهایی از دنیاهای مادی است.