نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۸۸ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تو را که گفت مرا از نظر بیندازی

روی بشهر غریبان وغیر بنوازی

اگر بمهر حبیبت بغیر در جنگی

ضرورتست که با یکجهان در اندازی

زبیم غمزه چشمت دلم زجا نرود

زکافران نگریزد مجاهد غازی

بکوی ما بزند شانه آنقدر بر زلف

چرا بخون دل خلق میکند بازی

تو را که آدمئی فرق نیست با حیوان

زخیل جانوران تو بعشق ممتازی

نیاز خسته دلان جوی و لقمه را بگذار

در این دو روز که در نعمتی و در نازی

زدل شکایت بیجا مکن مدام ای اشک

از آن زخانه برونت کند که غمازی

زچنگ و بط و عود و ترانه مطرب

مرا نبود چو بانگ جرس دیگر سازی

چو روزگار بود در کمین تو آن به

که خویش را بحریم علی در اندازی

امیر مشرق و مغرب خدیو کون و مکان

پناه پارسیان در قلمرو تازی

رود بجلد سگان تو هر شب آشفته

سگی ز خود بشمر این کمینه شیرازی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که به احساسات و تفکرات شاعر پرداخته و به موضوعاتی مانند عشق، غم، و رابطه انسان با دنیای اطراف می‌پردازد. شاعر از معشوق خود درخواست می‌کند که او را از نظر دور نکند و در عین حال به انتقاد از افرادی می‌پردازد که به حیوانات تشبیه می‌شوند. او به قدرت عشق و تأثیر عواطف بر زندگی انسان اشاره می‌کند و از غم‌ها و شادی‌های روزگار سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر به تقدیر از معشوق و تأکید بر ارزش زندگی و انسانیت می‌پردازد.