شمارهٔ ۱۰۹۲ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
کیست که آرد آگهی باز ز ماه خرگهی
تا که مشام جان به تو تازه کنیم گه گهی
صبح بود به عاشقان گرچه نتابد آفتاب
پرده اگر فروهلد در شب ماه خرگهی
صبر ز عاشقان مجو ایکه به عقل غره ای
منع دل از چه میکنی ایکه نداری آگهی
ایکه به نعمت اندری تن ز چه پروری ببین
اسب رود به لاغری گاو بماند زفربهی
ای خم طره تو چین آن سر زلف را مچین
حیف بود که عمر ما روی نهد به کوتهی
گوی بخورد صولجان هیچ نکرد از او فغان
چند خروش میکنی ای دهل میان تهی
همچو رخت در آسمان ماه کجا تمام هست
با چو قدت به بوستان سرو کجا بود سهی
نافه گشاست زلف او آشفته نفخه ای بجو
خیز که داغ اندرون روی نهاده بربهی
گمشده طریقتم رانده از شریعتم
ای شه رهنما علی رحم کنی تو بر رهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و longing (آرزو) به معشوق است. شاعر از زیباییها و احساسات ناشی از عشق صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که حتی در نبود نور و روز روشن، عشق میتواند دل را روشن کند. او همچنین از پیچیدگیهای عشق و ناامیدیهای آن میگوید، بهویژه زمانی که عقل و دل در تضادند. شاعر به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر زندگی خود اشاره میکند و از معشوق میخواهد که در مسیر عشق و هدایت او را یاری کند. در کل، این شعر به عمق احساسات عاشقانه و چالشهای آن میپردازد.