نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۹۷ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بجلوه های نهان شاهدان روحانی

کجا نهند بجا چار طبع انسانی

اگر که حور زجنت تو خود بهشتستی

حیات خضر زحیوان تو آب حیوانی

جهان و هر چه در او هست مختصر از تست

کجاست آنکه بگویم تو ای صنم زآنی

اگر که روح دمد دم تو مایه روحی

بقای جسم زجان و تو حاصل جانی

بدرد عشق مریضی اگر فلاطونی

اگر مسیح زمانی بدرد درمانی

بجز زتیغ جدائی گرم زنی صد تیغ

گمان مدار که ما را زخود برنجانی

بغیر شکر نیاید زعاشق صادق

بکن جفا و اذیت هر آنچه بتوانی

منم مگس تو شکر کی زکوی تو بروم

گر از غرور بمن دامنی برافشانی

اگر ذبیح فدائی گرفت در کعبه

بکعبه در تو شد خلیل قربانی

از آن زمان که سر زلف تو پریشانست

عیان زگفته آشفته شد پریشانی

بیا بسوز روان مرا که بس خوشبوست

که بود زعود نیاید گرش نسوزانی

از این عمل که مرا هست جز ندامت نیست

مگر که دست بگیرد علی عمرانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به تأملات عمیق انسانی و عشق می‌پردازد. او به زیبایی و جاذبه‌های معنوی عشق اشاره می‌کند و از حالاتی چون جدایی و درد سخن می‌گوید. او حور و بهشت را به انسان تشبیه کرده و به مسائل وجودی و روحانی دقت دارد. همچنین، از عشق به عنوان یک درد و بیماری یاد می‌کند و می‌گوید که شکر و محبت حقیقی می‌تواند تنها در عشق صادقانه یافت شود. در نهایت، شاعر از احوال خود در عشق و نیاز به الهام و کمک از یک معلم یا راهنما سخن می‌گوید.