نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۰۵ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

به خویشتن ز چه بستی دلا تو تهمت هستی؟

که تو حبابی و از بحر بود این همه مستی

فکند لطمه موج فراق چون به کنارت

به خود مبند تو تهمت گمان مدار ز هستی

خداپرستی و حق‌جوئی است تلخ به کامت

که کام تو شده شیرین ز ذوق نفس‌پرستی

تو را که مرکز خاکست و چار طبع مخالف

کجا به مرکز علوی روی ز مرکز پستی

به پیش شمعت پروانه لاف عشق نزیبد

تو را که نیست بر آتش مجال بود و نشستی

درون ز نقشِ صنم ، بر زبان به ذکر  صمد گو،

به کعبه سجده مبر ای که خود صنم بشکستی

اگر به حلقه آن زلف تابدار اسیری

سزد که گویمت آشفته از کمند برستی

مرا چو دست تهی شد زخیر و نامه سیاهم

به جدّ و جهد به دامان مرتضی زده دستی

دلا به حلقه حبل المتین عشق بزن دست

که از کمند علایق بگویمت که بجستی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که به نقد قید و بندهای زیستی و مادی انسان می‌پردازد. شاعر از خویشتن‌داری و دلبستگی به دنیا انتقاد می‌کند و به این نکته اشاره دارد که انسان در حقیقت موجودی ناپایدار و همچون حبابی است که از دریا سرچشمه می‌گیرد. او به موانع عشق الهی پرداخته و تأکید می‌کند که انسان نباید خود را به زرق و برق دنیا وابسته کند. در نهایت، شاعر به جستجوی حقیقت و عشق الهی دعوت می‌کند و امید می‌دهد که با رها شدن از تعلقات دنیوی، به اتحاد با منبع وجود و عشق راستین دست یابیم.