شمارهٔ ۱۱۰۶ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ساقی بده شراب که دارم بشارتی
زآن چشم شد بخوردن خونم اشارتی
چشمان تو مدام بیغمای دین و دل
ترکان اگر زدند بسالی بغارتی
تلخی صبر بر که خوری شربت وصال
حلوا رسد بکام کجا بی مرارتی
دادیم جان و دین و دل خوش بعشق دوست
ما را در این معامله نبود خسارتی
کالای حب حیدر و آلش بجان بخر
در این سفر جز این نکنی هان تجارتی
سر را بآستان در میکده بنه
آشفته درجهان طلبی گر صدارتی
گو بنگرد بصفه مستان مصدرم
زاهد گرم بدید بچشم حقارتی
دل از خرابی دو جهان غم چرا خورد
بنیاد عشق تو کندش گر عمارتی
قلبش کجا زلوث دغل پاک میشود
آنرا کز آب باده نباشد طهارتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ساقی میخواهد که شراب بدهد تا بشارتی بدست آورد. چشمهای معشوقش او را به نوشیدن خونش دعوت میکنند. او به تلخی صبر اشاره میکند و میگوید که عشق واقعی حتی با سختیها و خسارتها هم ارزشمند است. شاعر به ارزش عشق به حیدر و اهل بیت اشاره دارد و تاکید میکند که در این مسیر باید از خودگذشتگی کرد. او همچنین به زاهدان که در دنیا در فکر عفت و تقوی هستند، انتقاد میکند و میگوید که عشق واقعی میتواند روح را از غمها آزاد کند و به آرامش برساند. در نهایت، او به پاکی دل از آلودگیهای دنیا و تأثیرات باده بر آن اشاره میکند.