نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۱۳ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

نمی‌گویم گلی کز لطف عارض گلستانستی

زمین را اخترستی آفتاب آسمانستی

اگر ماهی چرا ننشستی و از لب سخن گفتی

وگر سروی چرا با ساق سیمینت روانستی

من اندر جلوه‌ات غرقم که بشناسم تو را از خود

بنه شمشیر بر فرقم اگر باری توانستی

اگر عمرم ضمان باشد که وصلش یک زمان باشد

همانا حاصل عمرم به دوران ابر بانستی

بیا عیبت نمی‌گویم اگر بدعهد و بی‌مهری

اگر بشکست عهد من به غیری مهربانستی

چه غم پروانه گر سوزی که شمعت نیست در محفل

چه باک ار جان رود از کف که جانان در میانستی

تو آن خط خضری و آن زلف تو ظلمات خم در خم

همانا ای لب نوشین حیات جاودانستی

شدم چون استخوان خود را به کوی دوست افکندم

سگ او را مگر دیدم که میل استخوانستی

برآرد شمع‌وَش آتش سر از چاک گریبانش

به جان آشفته را کاین آتش سودا نهانستی

به هرجا گلشنی بینم توانم جست بستانش

علی آن گل که نتوان گفتنش کز گلستانستی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره می‌کند و می‌گوید که او مانند گلستانی پر از نعمت و زیبایی است. شاعر از معشوق می‌پرسد که چرا درخشش و جذابیت خود را با کلامی شیرین بیان نمی‌کند و چرا به مانند درختی زیبا و بلند، در سکوت در حرکت است. او به شدت مجذوب زیبایی معشوق شده و اگر بتواند، حتی جان خود را هم برای او فدای خواهد کرد. شاعر با تاکید بر اینکه زندگی‌اش بی‌معنی است اگر نتواند با معشوقش وصال یابد، اعلام می‌کند که اگر عشق او پر از بدعهدی باشد، او هیچ کس را در زندگی‌اش نخواهد شناخت. در نهایت، شاعر با اشاره به آتش عشق، نشان می‌دهد که این شعله درونش پایدار است و هیچ چیز نتوانسته آن را خاموش کند. شعر به‌خوبی نشان‌دهنده‌ی عشق عمیق و فداکاری در راه معشوق است.