شمارهٔ ۱۱۲۷ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چرا بدست نگارین تو چهره میپوشی
باحتجاب مه و مهر از چه میکوشی
اسیر طره مشکین چون کمند توام
که روز و شب بمه و مهر گفته سر گوشی
شراب عشق تو در جان پارسایان ریخت
همی کنند چو مستان به بزم سر گوشی
شبی نشد که هم آغوش دوستان باشی
بغیر شب همه شب باشدت هم آغوشی
نگیر خورده زمن گر زوصل حرفی رفت
شکست پنجه شوق تو مهر خاموشی
مرا بتلخی و تندی زکوی خویش مران
هزار نیش اگر بیش میزنی نوشی
بغیر کی بتوان گفت ماجرای حبیب
ضرورتست از این ماجرا فراموشی
گل حقیقت عشق آن زمان ببار آید
که عندلیب مجاز آیدش بچاوشی
زباغ روی تو گلهای آتشین بشکفت
مقام ماست در آتش چرا تو در جوشی
خبر چو نیست زعشق منت عجب نبود
حدیث مدعیان از غرض چه مینیوشی
عزیز عشق نکو یوسفی است آشفته
ببر بمصر ولای علی که بفروشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل در مورد عشق و معشوق است و شاعر به معشوق خود میگوید که چرا چهرهاش را میپوشاند و از عشق پنهانش چه میکوشد. او خود را اسیر زیبایی و موهای سیاه معشوق توصیف میکند و میگوید که نوشیدن شراب عشق موجب سرمستی پارسایان شده است. شاعر میگوید که هر شبی در آغوش دوستان نبوده و به نوعی از فقدان محبت رنج میبرد. او از معشوق میخواهد که در عشق و تمایلش سختگیری نکند و در عین حال مدعی است که نمیتوان موضوع عشق را فراموش کرد. در انتها، شاعر اشاره میکند که حقیقت عشق زمانی بروز میکند که معشوق به سراغ او بیاید و نشان میدهد که عشق او همانند گلهای آتشین است که در باغ روی معشوق شکوفا شده است.