شمارهٔ ۱۱۳۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
صبا از بلبل دور از دیار زار گمنامی
سوی آن گلبن نوخیز بر از لطف پیغامی
که زخمی باشدم کاری نه از پیکان نه از خنجر
فروبسته پرم اما نه صیادی و نه دامی
فراقم سوخت سر تا پا به آتش باز میگوید
میان پختگان عشق او سودایی خامی
به غیر از روز هجران نیست شبهای مرا روزی
ندارد روزگارم جز شب حرمان دیگر شامی
پی تسکین جان ناتوانم قاصد از رحمت
بیاور زآن لب شیرین دعا گر نیست دشنامی
چرا پروانهوَش آتش نیفتد در سراپایم
که تو ای آتشینرخساره شمع محفل عامی
رقیبانت همه سرمست از صهبای وصل ای مه
ولی آشفته را خون در دلست از حسرت جامی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دوری محبوب و درد جداییاش میگوید. او مانند بلبل دور از دیار و گمنام، پیامهایی از عشقش دارد که دلش را میسوازند. احساس میکند که آتش عشقش او را فراگرفته و در شبهای هجران تنها غم و حسرت را تجربه میکند. شاعر به دنبال تسکین درد خود است و از قاصد میخواهد که دعا و امیدی به او بیاورد. همچنین با حسرت به حال دیگران و رقیبانش نگاه میکند که از وصال محبوب شادابند، در حالی که او در عذاب جدایی به سر میبرد.