شمارهٔ ۱۱۴۵ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
تو را چه رفت که پیمان دوستان بشکستی
برون شدی زسر عهد و برخلاف نشستی
بدام دانه و خال و خطم بدام فکندی
برنگ و حیله و افسون مرا زقید بجستی
دو چشم وقف بروی تو بود باز ببستی
دلم که مخزن مهر رخ تو بود شکستی
زدامن ارچه بری دستم وز در چه برانی
بیا بیا که بپای تو سر نهم بدرستی
بیار ساقی مجلس زآب میکده جامی
بجرعه ای بنشانم غبار چهره هستی
اگر بزخم درونها نمک زنی زلبانت
بکن علاج دل اول که خود نخست بخستی
زفیض مستی رستی زننگ هوش رهیدی
بدام عشق درافتادی و زخویشتن تو برستی
بت خلیل شکن زیب کعبه دل ما شد
بهرزه از چه بتان رخام را بپرستی
خلیل بت شکن کعبه وجود علی شد
که عقل و حکمت افزاید از شراب به مستی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساس درد و ناامیدی خود از خیانت دوستان و شکستن پیمانهایشان اشاره میکند. او از این که عشق و زیبایی بر او چیره شده و به دام افسونها گرفتار شده است، شکایت میکند. همچنین، از سوز دل ناشی از جدایی و غم به خاطر از دست رفتن عشق میگوید و به یادآوری لحظات خوش اشاره میکند. شاعر در نهایت به قدرت عشق، مستی و حکمت اشاره کرده و به شخصیتهای بزرگ مانند خلیل و علی به عنوان نمادهای عشق و عقل اشاره میکند.