شمارهٔ ۱۱۵۷ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
چرا به بزم رقیبان حدیث دوست نگفتی
بست نبود خلاف مؤالفت که برفتی
دل رمیده ما را که مرغ وحشی بود
شکار خویش نمودی و دام بازگرفتی
نه پایدار بماند عهدهای سخت که بستی
نه استوار بود گفتهای سست که گفتی
تو مرغ زیرک و جا آشیانه عنقا
کدام دانه بزیرم که تو بدام من افتی
دریغ ودرد که بی پرده گفت مردم چشمم
حدیث عشق که اول زمردمان بنهفتی
نهاده دوش من و دیده سر بخاره خارا
تو خوش به بستر دیبا ببزم غیر بخفتی
بیا زشوق تو آشفته خاک راه علی کن
زنوک خامه در نظم آبدار که سفتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به رقیبی که در عشق او را تنها گذاشته، میپردازد و از احساس درد و ناامیدیاش سخن میگوید. او به این مسأله اشاره میکند که رقیبش به جای اشاره به عشق و دوستی، از آن کنارهگیری کرده و در میان رقبا به سر میبرد. دل شاعر مانند پرندهای وحشی است که در دام عشق گرفتار آمده، اما رقیب به عهدههایش وفا نکرده و سخنانش بیپایه بوده است. او از زیبایی و شوق عشق سخن میگوید و از حالت افسردگی و تنهاییاش در این مسیر مینالد و از یادآوری لحظات شیرین عشق رنج میکشد. در نهایت، شاعر از رقیبش میخواهد که به عشق و شوق بیفتد و به او بپیوندد.