شمارهٔ ۱۱۵۸ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه حظ زشاهد و شمع و شراب و شیرینی
ببزم غیر شب ار ماه خویشتن بینی
چو مجمرش شده چهره زآتش می غیر
سزد بر آتش اگر همچو عود بنشینی
جلال قیصر و دارا دو جو نمی ارزد
درآ ببزم محبت بعجز و مسکینی
تو را که سیب زنخدان یار دردستست
خطا بود که بدو سیب خلد بگزینی
صبا صفت به بناگوش زلفش ار گذری
بزیر توده عنبر هزار گل چینی
هزار بار اگر نیش میزند زنبور
نمیرود زعسل لطف طبع و شیرینی
بوصف زلف وی آشفته عمر آخر شد
تو باز بر سر افسانه نخستینی
مرا بکفر و به اسلام هیچ کاری نیست
که نیستم بجز از مهر مرتضی دینی
زمام بختی گردون بدست رایض اوست
چنان کشد که شتر را مهار در بینی
کجا مجاهده عشق را بتابد عقل
چگونه صعوه درآید برزم شاهینی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عاشقانه و زیباییهای عشق است. شاعر در آن به حضور یار و زیباییهای او اشاره میکند و میگوید که هیچ چیزی جز عشق و محبت او ارزشی ندارد. او به کنایه میگوید که زیبایی و لذتهای دنیوی مثل شمع و شراب بیمعنا هستند اگر یار خود را در کنار نداشته باشد. همچنین، او عشق را بالاترین ارزشها میداند و میگوید که هیچ اعتقادی جز عشق به مولا علی (ع) ندارد. در نهایت، با استفاده از تصاویری زیبا، شاعر نشان میدهد که عشق بر عقل حکومت میکند و در مبارزه بین عشق و عقل، عشق پیروز میشود.