شمارهٔ ۱۱۶ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
پری گذشت ازین کوچه یا ملک میرفت
که نورها به سماوات از سمک میرفت
به عرش نعره مستان ز کاخ میکده رفت
مگو که زمزمه ذکری از ملک میرفت
به گریه بود صراحی به چشم خونپالا
ز ذوق قهقه جام بر فلک میرفت
مژه نهشت شب هجر خسبدم دیده
به پای مردمک چشم چون خسک میرفت
بماند لنگ و و به ایوان جاه تو نرسید
خیال من که چنان اسب تیزتک میرفت
تو رفتی وز نظر رفت روشنی بصر
گمان مردم اگرچه به مردمک میرفت
نجات داد ز طوفان شها ولای تواش
وگرنه نوح مخاطب لقد هلک میرفت
به نار عشق مس قلب شد زر خالص
عیار صیرفی آشفته بر محک میرفت
گل از یقین خلیل آمد آتش نمرود
یقین بدان که در آتش نه او به شک میرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر توصیفی از گذر زمان و احساساتی عمیق در مورد عشق و جدایی است. شاعر با استفاده از تصاویری از نور، میکده، نوشیدن و آتش، احساسات قوی خود را نسبت به محبوبش بیان میکند. او به تصویر کشیده که چگونه روح و دلش به سمت محبوب میرود و روشنی چشمش با فاصله از او کمرنگتر میشود. در نهایت، شاعر به اهمیت عشق و ایمان در زندگی اشاره میکند و میگوید که عشق میتواند قلب را خالص کند و در آتش مشکلات، ثابت و بدون شک باقی بماند.