نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۶۶ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

گر بی تو باید زیستن رفتن به از پایندگی

چون نیست با تو دست رس مردن به است از زندگی

میرم بخاک پای تو کامد بکیش اهل دل

در زیستن مرگم عیان درمردنم پایندگی

آن مه چو رفت از محفلم تاریک شد بزم دلم

گو مه مده نور ضیا اختر مکن تابندگی

ناید خداوندی از او ای بت پرست زشتخو

عمری که کردی پیش بت بیهوده صرف بندگی

ظلمات هجرم میکشد ای آب حیوان همتی

دستم بگیر ای خضر ره در حالت درماندگی

گرچه حیات خضر را نبود همه عالم بها

بی دوست هرگز این گهر دارد کجا ارزندگی

رفتی و جانم شد زتن بازآ چو روح اندر بدن

کاندر نثار مقدمت ترسم کشم شرمندگی

تخم امیدی کشته ام آشفته تا گیرم ثمر

ای ابر مژگان از توام باشد طمع بارندگی

یرغو برم پیش علی از ترکتازی بتان

تا گیردم داد از کرم وز نو ببخشد زندگی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حس دل‌تنگی و علقه عمیق به معشوق است. شاعر می‌گوید که زندگی بدون محبوبش ارزشی ندارد و مرگ بر او بهتر از حیات بی‌معناست. او از تاریکی و ناامیدی ناشی از جدایی و غیبت معشوقش سخن می‌گوید و به خضر (نماد زندگی و جوانی) متوسل می‌شود تا در زندگی‌اش راهی پیدا کند. شاعر در نهایت اذعان می‌کند که بی‌دوست، حتی با وجود ثروت و جمال، زندگی رنگی ندارد و تنها با بازگشت محبوبش می‌تواند معنی و زنده بودن را تجربه کند.