نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۸ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا سزد که نگنجم چو غنچه اندر پوست

که برشکفت به باغ دلم گل رخ دوست

به ناف آهوی چین اندر است نافه مشک

تو را لطیمه عنبر ملازم آهوست

کناره می‌کند از چشم تر سهی‌سروم

که گفت سرور و آن را مقام بر لب جوست

چگونه جان برم از چشم تو که از دو طرف

کمند طره زلف و کشاکش ابروست

سواد زلف کجت قبله‌گاه مشک تتار

به پیش هندوی خال تو غالیه هندوست

شکنج زلف تو مشک و رخ تو گل خواندم

نه گل به رنگ رخ تو نه مشک را آن بوست

فریب سینه سیمین او مخور ای دل

که زیر سیم سفیدش نهفته آهن و روست

حذر ز نرگس جادوفریب جماشش

که سحر و حیله و نیرنگ و فتنه از جادوست

نه هر دلی که پریشان ببینی آشفته

مرا سزاست که آشفته‌ام ز طره دوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساسات عمیق عشق و زیبایی را بیان می‌کند. او به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که مانند غنچه‌ای درونی خود را در پوست خود نمی‌گنجاند، چون دلش پر از عشق به دوست است. شاعر با استفاده از تصاویر طبیعی مانند گل، آهوی چین و زلف معشوق، نشان می‌دهد که عشق او چقدر عمیق و درخشان است. او همچنین درباره فریب و نیرنگ‌هایی که ممکن است در عشق وجود داشته باشد، هشدار می‌دهد و تأکید می‌کند که دلش به خاطر معشوق دچار آشفتگی شده است. به طور کلی، این شعر درباره زیبایی عشق و خطرات آن صحبت می‌کند.