شمارهٔ ۱۱۹۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
تو ای غزال سرائی چرا غزل نسرائی
غمم زدل زنواهای زیر و بم نزدائی
توئی غزال سرائی غزل سرای تو چون من
روا نباشد اگردر سرای ما نسرائی
بگیر چنگ بچنگ و بکف بیار دف و نی
اصول ساز بقانون که بر نوا بفزائی
زناخن مژه ای زن بتا به تار دل من
که دل نوا کشد و بر نوای او بسرائی
غزل سرا و بکش ساغر و برقص و زجا خیز
که تا چو حور بجنت میان بزم برآئی
ادیب باش و ظریف و بگوی شعر و بخوان
که تا عزیز به چشم جهانیان بدر آئی
زشعر دلکش آشفته خوان مدیح علی را
که از بیان حقایق بسوی حق بگرائی
گره ززلف دو تا باز کن بمجلس انسم
که تا گره زدل عاشقان خود بگشائی
کنونکه لعل شکرخات هست قند نریزی
مباد آنکه سر انگشت خود زغصه بخوائی
چو هست آینه ات مظهر جمال جلالش
در آینه بنگر تا که خویشتن بستائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دعوت به سرودن غزل و شادی است. شاعر از غزال (معشوق) میخواهد که غزل بسازد و غم را از دل خود دور کند. او تأکید میکند که اگر غزل سرای او در جمع آنها نباشد، حق ندارد که در سرای ایشان غزل بسراید. سپس به همراهی با ساز و موسیقی دعوت میکند و به زیبایی و جذابیت عشق اشاره میکند. شاعر از غزال میخواهد که با شعر و رقص خود در جمع حاضر شود و با هنر خود دیگران را خشنود کند. در نهایت، او بر اهمیت زیباییهای درون و بیرون و تأمل در خویشتن تأکید میکند.