شمارهٔ ۱۲۰۲ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای جان به چه ارزی تو که جانانه نداری
ای شمع بمیری تو که پروانه نداری
در حلقه دامش نکنی یاد زگلزار
ای مرغ گرفتار مگر خانه نداری
جویند بویرانه دل گنج محبت
ای شهر خرابی تو که ویرانه نداری
ای عشق خراب از تو جهانی و تو پنهان
آخر چه شرابی تو که میخانه نداری
ای شیخ مرا سبحه و سجاده میاور
در دست مگر ساغر و پیمانه نداری
از بس دل آشفته در آنجا شده انبوه
در حلقه آنزلف ره شانه نداری
با غبغب او دم مزن ای سیب ببستان
چون نیست ترا آن دهن و چانه نداری
از ذکر ملک چند کنی فخر سپهرا
گویا خبر ازنعره مستانه نداری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و حال و هوای دل عاشقانهاش میپردازد. او به معشوق میگوید که ارزشش چون جان است، اما در عین حال احساس تنهایی و بیکسی میکند. عشق او در دنیایی ویران و خراب است که همچنان امید به یافتن محبت را دارد. همچنین به نوعی از فریب و ظاهرگرایی انتقاد میکند و بر لزوم احساسی واقعی تأکید میورزد. شاعر از دیگران میخواهد که از ظاهرسازی دست بردارند و به دنبال حقیقت و احساس واقعی باشند. در نهایت، او به طعنه و کنایه به سایرین میگوید که در این دنیای بیحالی، آنها نیز به عشق و شوق حقیقی دست نیافتهاند.