نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۰۴ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلا تو پند ز احباب خویش نشنفتی

پی رضای بتان ترک خویشتن گفتی

از این میانه تو را گوهر مراد که داد

هزار گوهر غلتان گر از مژه سفتی

تو را ز پردهٔ دل می‌دهد خبر دیده

گرفتم آنکه ز اغیار راز بنهفتی

به خندهٔ دگرت می‌دهد چو گل بر باد

گر از نسیم سحر همچو غنچه بشکفتی

به خون غیر کنی پنجه رنگ من بسمل

چرا نصیحت اغیار باز پذرفتی

چو حال من ز چه رو درهمی تو ای خم زلف

چو بخت من ز چه ای چشم فتنه را خفتی

مگو چرا به غمش خفتی ای دل خونین

ز ابرویش چو شدی طاق با غمش جفتی

حدیث زلف تو با باد گفته است مگر

که تو ز گفتهٔ آشفته‌ات برآشفتی

به خانهٔ دلت آشفته جای جانان شد

مگر تو گرد خودی از میان جان رفتی

زبان ناطقه در وصف مرتضی لال است

مگر مدیح علی را ز حق تو نشنفتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به معشوق و احساساتش اشاره می‌کند. او نفرین و ناامیدی را از دوستانش می‌شنود و از این‌که برای رضایت معشوق خود را فراموش کرده است، گلایه می‌کند. شاعر به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند و از حال و روز خودش می‌گوید که در درد عشق غرق شده و به نصیحت دیگران بی‌توجه است. او از دل شکسته‌اش و از چشمانی که مانند فتنه هستند، صحبت می‌کند و به عدم توانایی‌اش در بیان احساساتش اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به عشق و وابستگی عمیقش به معشوق و گرفتار شدنش در این عشق دردناک می‌پردازد.