شمارهٔ ۱۲۲۶ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلی نماند که ای فتنه از جفا نشکستی
مصاحبیت نه کاز کین به ماتمش ننشستی
هزار دیده زتیر فسون بدوخت نگاهت
کدام سینه که از ناوک نظر نشکستی
زدام زلف چو رستی اسیر حلقه خطی
تو را گمان بود ایدل که از کمند بجستی
تو از مژه چکنی منع اشک دیده گریان
به بیهوده ره سیلاب را بخس چه ببستی
بملک نیستی آن رند مست حکم روا شد
که اولین قدمش پا نهاده بر سر هستی
بکشتگان زسر رحمت ار گذر کنی اول
به بسملی بگذر کش به تیر غمزه بخستی
متابعان هو کامجوی و بوالهوسند
زعاشقان نسزد غیر راستی و درستی
تو را که کعبه دل خانه خداست نزیبد
که در متابعت نفس شوم بت بپرستی
عجب مدار گر ایزد ببخشدش زعنایت
بیاد دوست گر آشفته کر رندی و مستی
بآستان علی چون پناه برده ای ایدل
مکن تو بیم که از حادثات دهر برستی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف و انتقاد از یک معشوق پرداخته که به رغم زیبایی و جذابیتهایش، دلها را میشکند و باعث غم و پژمردگی میشود. شاعر به آن میگوید که تیر نظرش بسیاری را مجروح کرده و از او میخواهد تا از کین و انتقامجویی دست بردارد. معشوق به اشتباه فکر میکند که میتواند از تسلط احساسات خود فرار کند، در حالی که ارتباط او با دیگران و پیروی از نفس، او را به انحراف میکشاند. شاعر هشدار میدهد که باید در عشق وفادار و راستگو باشد و از پرستش اصالت خود دور نشود. او به این معشوق میگوید که فقط در پناه خدا و عشق به او باید اعتماد کند و در برابر مشکلات زندگی نگران نباشد.