شمارهٔ ۱۳۴ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آمد زدرم خراب و سرمست
شیشه بکف و پیاله در دست
زان فتنه که کرده بود برپا
کردیم هزار سعی و ننشست
از منظر خوب ماهرویان
حاشا که ره نظر توان بست
خون دل ما بخورد چشمت
پرهیز کجا زمی کند مست
ای کوی مغان چه رفعتست این
کت عرش برین بخاک پستست
غیر از در پیر میفروشان
حاشا که مرا در دگر هست
آن پیر طریقت و حقیقت
کش شرع مبین بخانه بنشست
آشفته شوی بدوست ملحق
وقتی که زخویشتن توان رست
از سلسله فارغ است فردا
هر کس که بحلقه تو پیوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حالاتی چون مستی و سرخوشی صحبت میکند که به وسیلهٔ شراب و میفروشان به دست آمده است. او به زیباییها و جذابیتهای عشق و جاذبهٔ محبوبان اشاره میکند و میگوید که هیچکس نمیتواند در برابر آنها چشم پوشی کند. شاعر احساساتی عمیق از درد و شوق را بیان میکند و از اوضاع پیچیدهٔ زندگی و دسترسی به حقیقت سخن میگوید. در نهایت، او به منزلت و مقام پیر میفروش اشاره میکند که به عنوان راهنما و مراد در مسیر حقیقت و معرفت قرار دارد و میگوید که هرکس به حلقهٔ او بپیوندد، از قید و بندها رهایی مییابد.