نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۰ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

خورشید رخت زیر خم زلف نهانست

لیکن چه نهانی که بشب ماه عیانست

چشم تو چو ترکیب کماندار که از زلف

آویخته پیوسته کمندش بکمانست

لعلت سخنی گفت و یقینم شده حاصل

در جوهر فردی که همه وهم و گمانست

سودست بسودای تو سر دادن عشاق

کی عاشق صادق بغم سود و زیانست

یک بوسه از آن لعل می آلود خدا را

کان شکر و یاقوت دوای خفقانست

غم نیست کسی را که بهشت است نشمین

کی پیر شود هر که اسیر تو جوانست

چون زردی رخساره نشانی بود از عشق

عشاق تو را زان همه رنج یرقانست

هر صبح بگلزار هوا غالیه بیزاست

تا زلف که در راه صبا مشک فشانست

ما نیک بجستیم نشان تو در آفاق

رنگی نه که گوئیم که بهمان و فلانست

انوار تو در جمله ذرات هویدا

بیش از همه در مهدی وهادی زمانست

دیدن نتوان هیچت و پیداست که هستی

چون روح که اندر تن و معنی نه بیانست

تا ساقی دور است شه بزم ولایت

آشفته کجا چشم بدست دگرانست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر به وصف زیبایی‌های معشوق و تأثیر آن بر دل عاشقان می‌پردازد. او از نور خورشید و شب و ماه برای توصیف زلف معشوق استفاده کرده و به قدرت چشم او که مانند کماندار است، اشاره می‌کند. در اشعار احساساتی مانند غم و لذت عاشقی مطرح می‌شود و بیان می‌کند که عشق حقیقی نمی‌تواند به مسائل مادی فکر کند. شاعر همچنین به تأثیر عشق بر روح و جان انسان و پیوند آن با لذات معنوی اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که نشانه‌های عشق در هر گوشه دنیا و در وجود انسان‌ها وجود دارد.