شمارهٔ ۱۴۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
از شعله آه من جهان سوخت
تنها نه زمین که آسمان سوخت
این آتش و آب دیده و دل
هم وهم بشست و هم گمان سوخت
کی سوز دلم نهان بماند
زین داغ که مغز استخوان سوخت
این سوز نهفته درون را
گفتم که بگویمش زبان سوخت
فریاد که پیک آه مجنون
در قافله بود کاروان سوخت
این خضر که بود کاندرین راه
از آب حیات همرهان سوخت
آه دل من شدت عنان گیر
هشدار که اسب وهم عنان سوخت
مرغ دل من بسینه از شوق
ققنس صفت اندر آشیان سوخت
بلبل زفراق گل چو نالید
تنها نه که باغ باغبان سوخت
میخواست که سوز عشق سنجد
آشفته مرا بامتحان سوخت
نه عقل بجا بماند و نه دین
از شعله عشق این و آن سوخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از حال و هوای انسانی میگوید که به شدت درگیر احساسات و آتش عشق است. شاعر از سوختن زمین و آسمان به خاطر آه و درد دل خود خبر میدهد و بیان میکند که این آتش نه تنها دل او، بلکه اطرافیان و حتی جهان را تحت تاثیر قرار داده است. او از سوز دلش میگوید که این احساسات عمیق و نهفته، زبانش را سوزانده و از فریاد عشق و عذابش خبر میدهد. در نهایت، شاعر میگوید که این شعلههای عشق موجب شده نه عقل بماند و نه دین، و همه چیز در این مسیر در آتش عشق سوخته است.