شمارهٔ ۱۵۹ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
لبش هنوز ز طفلی نشسته از شیر است
که آهوی نگهش در کمینگه شیر است
علاج این دل شیدا ز زلف آمد و بس
که گفت چاره دیوانه غیر زنجیر است
به دستم آن خم گیسو فتاد و طره زلف
اگر بود اثری هم در آه شبگیر است
به غیر آهوی چشمت که شیرگیر آمد
کی آهوان دگر را هوای نخجیر است
به دستیاری ابرو ببرد دل، چشمت
که تُرک عربدهجو، تکیهاش به شمشیر است
فریب زاهد و تسبیح او مخور ای دل
بهوش باش که این رشته دام تزویر است
علاج این دل سودائی ار لبش نکند
بگو طبیب که بیمار را چه تدبیر است
اگر نه زلف وی آشفتگی به من آموخت
چرا چو طره او، بغض من گرهگیر است
فزود عقلم و از سر ببرد رنج خمار
در این شراب، خدا را بگو چه تأثیر است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و جذبهای عمیق و شعفآور پرداخته است. شاعر از زیباییهای شخص محبوبش، مانند مو و چشمانش، سخن میگوید و به آثار و تأثیرات این عشق بر دل و عقل خود اشاره میکند. او به زیبایی و فریبایی محبوب اشاره میکند و هشدار میدهد که به ظاهر زاهدانه برخی افراد فریب نخوریم. در پایان نیز از دردهای عاشقانه و جستجوی علاج برای رنجهای خود سخن میگوید. به طور کلی، این شعر مملو از احساسات عشق و تب و تابهای ناشی از آن است.