شمارهٔ ۱۶۸ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آن فتنه زانجمن چو برخاست
شد قامت او قیامتی راست
شنعت نزند بعشق بازان
هر کس که زرمز عشق داناست
بالای تو گر بلاست شاید
هر فتنه و هر بلا زبالاست
بر خواسته ی زبزم و اما
نقش تو گمان مبر که برخاست
از غارت دل نمیشوی سیر
ای ترک مگر که خوان یغماست
از چیست زه کمانت ای عشق
کش چوبه تیر نخل خرماست
تو کسوت زشت خود بیفکن
کان نقش ازل تمام زیباست
آئینه صاف زنگ بگرفت
از رنگ تعلقی که بر ماست
آشفته سگ در علی شد
این مرتبت از خدای میخواست
از خاک در تو سر نپیچم
زیرا که پناه آدم اینجاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالتی mystical و عمیق از عشق و تاثیرات آن بر فرد پرداخته است. شاعر به مفهومی از فتنه و آشفتگی اشاره میکند که عشق به وجود میآورد و نشان میدهد که هر بلایی که بر سر عشق بیاید، در نهایت نشانهای از زیبایی و حقیقت است. او همچنین به زیباییهای ازلی اشاره دارد و میگوید دلفرسایی و زشتىهای ظاهری را کنار بگذاریم تا به زیبایی واقعی دست یابیم. شاعر در نهایت به اهمیت عشق و جایگاه بالای آن در زندگی اشاره کرده و میگوید که در این راه باید از تعلقات دنیوی فاصله بگیریم.