شمارهٔ ۱۷۹ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
زهجر زلف تو گفتم شبی کنیم شکایت
فغان که این شب تیره نمیرسد بنهایت
نمیدهد دلم از دست دامن شب یلدا
که در درازی و تاری ززلف تست کنایت
بسوزی ار بعدالت ببخشی ار زکرامت
زتست بخشش و رحمت زماست جرم و جنایت
دعا کنم چو بدشنام نام من بلب آری
که فحش از آن لب شیرین کرامتست و عنایت
حدیث عشق زپروانه پرس وصدق از او جو
که سوخت جانش و از سوختن نکرد شکایت
بغیر شمع که میسوخت شب بحالت زارم
کسی بشام فراق توام نکرد حمایت
بدیده رشگ برد دل برای دیدن رویت
ببین که بخل چه قدر است و رشگ تا به چه غایت
بجز نسیم سحر کو شمیم زلف تو آورد
کسی بزخمی ناسور دل نکرد رعایت
فراق نامه آشفته گر بکوه بخوانی
بسنگ خاره کند آه درمند سرایت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از جدایی و فراق معشوق شکایت میکند و به تیرهروزی شب یلدا اشاره دارد. او احساس درد و تنهایی خود را بیان میکند و از زلف معشوق به عنوان نشانهای از زیبایی و دلنشینی یاد میکند. شاعر از خداوند رحمت و بخشش میطلبد و به عشق پروانه و سوختن او اشاره میکند که نشاندهنده عمق احساسات عاشقانهاش است. در پایان، شاعر به سختیها و غم فراق پی میبرد و از هیچ حمایتی در شبهای تنهاییاش برخوردار نیست.