شمارهٔ ۱۸۰ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
ز عشق روی تو هر کو مرا نمود ملامت
به یک مشاهده از عمر رفته داشت شکایت
کسی ز شنعت اعدا ز دوست روی نتابد
که همدمند ز آغاز عاشقی و ملامت
تمام وحشت مردم به حشر این بود و بس
که شام هجر درآید به جای روز قیامت
گناه دیگری از دیگری نخواسته ایزد
مراست دیده نظرباز و دل کچیده غرامت
طمع ز جان ببرد هر که جا گزید در آتش
ز عشق دم نزند هر که راست میل سلامت
ز نو قیامت دیگر کنی به پای همانا
به محشر ار بخرامی بتا به آن قد و قامت
ز کوی میکده کی رو کنم به صومعه زاهد
که من ز پیر مغان دیدهام هزار کرامت
گذر ز کوی تو کردن به خلق بس شده مشکل
ز بس که قافلهٔ دل فکنده رحل اقامت
ز خلق راز من آشفته کی نهفته بماند
که هست چهره و اشکم به درد عشق علامت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن بیانگر درد و مشقت عشق است. شاعر از ملامتهایی که به خاطر عشق به معشوق متحمل شده، شکایت دارد و اشاره میکند که هیچکس نمیتواند از عشق به دوستان خود رویگردان شود. او به وحشت مردم از روز قیامت اشاره میکند که ترسشان از جدایی و دوری از معشوق است. شاعر به این نکته میپردازد که خداوند از ما نخواسته که گناه دیگری را سرزنش کنیم، و در عشق او، دلش همواره پُر از غم است. او بیان میکند که کسی که در آتش عشق نشسته، نباید به فکر آرامش باشد. در نهایت، او به دشواریهای زندگی اشاره میکند و میگوید که به دلیل عشقش، رازهایش آشکار شده و عواطفش قابل پنهان شدن نیستند.