شمارهٔ ۱۸۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آن غمی را که کران نیست غم حرمانست
آن شبی را که سحر نیست شب هجرانست
غیرت عشق نداری اثری در تو مگر
یوسف تست زلیخا که در این زندانست
می نشاید که برد منت بیجا ز طبیب
درمند تو که مستغنی از درمانست
بهر خندیدن گل تا کی و چند اندر باغ
ابر نیسان چو من سوخته دل گریانست
هر یکی رشحه از چشمه چشم تر ماست
این که گویند که این قلزم و آن عمانست
وه که هر روز که خواهم غمت از دل بنهم
شوق من بر رخ زیبای تو صد چندانست
رفت چون گلشن شیراز به تاراج خزان
بر سر آشفته کنونم هوس تهرانست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از غم و دوری عشق سخن میگوید. شاعر از غم بیپایان و شبهای طولانی هجران مینالد و میگوید که احساس عشق در دلش چون یوسف در زندان است و غیرت عشق در او کم است. او احساس میکند که نیازی به پزشک ندارد چون دردی از عشق دارد که درمانناپذیر است. شاعر از زیبایی گلها و باران میگوید و این که هر قطره اشک او نشانی از غمش است. همچنین به این فکر میکند که هر روز تلاش میکند تا غم عشق را از دل بردارد، اما عشق او به معشوق، شدت پیدا میکند. در نهایت، یادآور میشود که مانند گلشیری که به واسطه خزان از بین رفته، او هم در آتش هوس تهران میسوزد.