شمارهٔ ۱۸۷ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خضر را راه بسرچشمه حیوان تو نیست
اهرمن را خبر از مهر سلیمان تو نیست
تا کمان ابروی تو کرده بزه تیر کمان
سینه ای نیست که مجروح بپیکان تو نیست
تا خم زلف بگرد ذقنت حلقه زده
یوسفی نیست که در چاه زنخدان تو نیست
زاهدی نیست در این شهر که با زهد و ورع
کاو خراب از اثر غمزه فتان تو نیست
اگر ای کعبه دهد دست طواف حرمت
حاجیان را غمی از خار مغیلان تو نیست
گر بجولانگه تو رستم دستان آید
که بدستان و حیل در خور جولان تو نیست
من بهر جمع حدیث خم زلفت گویم
تا نگویند که آشفته پریشان تو نیست
طوطی خط چه عجب پرزند ار گرد لبت
شکری نیست که در کنج نمکدان تو نیست
نرود حرف در آن نقطه موهوم حکیم
نکتهای نیست که در لعل سخندان تو نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و ویژگیهای خاص محبوب معشوق اشاره دارد. شاعر با استفاده از تصاویر و نمادهایی همچون «ابرو»، «زلف» و «چشم»، به توصیف بُعد زنده و بینظیر معشوق میپردازد. او به این نکته تأکید میکند که هیچ کس و هیچ چیز قابل مقایسه با جذابیت و سحر معشوق نیست. شاعر مکرراً به خصوصیات فیزیکی معشوق اشاره میکند و از تأثیر عمیق و شگفتانگیز او بر دیگران سخن میگوید. به طور کلی، این شعر به شدت غنایی و عاشقانه است و در آن از عشق و معشوق به عنوان محور اصلی بحث شده است.