شمارهٔ ۱۹۵ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو را که سینه ز سیم است دل چرا سنگ است
ز سیم و سنگ تفاوت هزار فرسنگ است
ز خیل عشق هزیمت نمود لشکر عقل
که آبگینه بود عقل و عشق چون سنگ است
بریز بر سر میدان عشق خون مرا
که زنده آمدن از رزم نیکوان ننگ است
دگر نه چشم به مطرب کنم نه گوش به چنگ
مرا که طره چون چگ یار در چنگ است
بود ز نائی و چنگی سماع و وجد خواص
گمان عام که این ناله از نی و چنگ است
گرفته تیر و کمان چشمت از چه بر سر چنگ
اگر نه با دل عشاق بر سر جنگ است
به بوسه ای ز دهان تو دل شده قانع
بلی معیشت عاشق بعهد تو تنگ است
سرشت ما ز ولای علی است آشفته
چنانکه لاله به سرخی سرشه خود رنگ است
کشید تیغ ز ابرو دو ترک خونریزت
بگو به قتل کهات ای نگار آهنگ است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره تضاد عشق و عقل، و احساسات عمیق عاشقانه صحبت میکند. شاعر به زیبایی و لطافت دل اشاره میکند که با وجود دلی از جنس سیم، احساساتی سنگین و محکم دارد. او از شکست عقل در برابر عشق میگوید و میخواهد تا خونش بر سر میدان عشق ریخته شود، چرا که زنده ماندن در چنین وضعیتی برای او ننگ است. شاعر تصریح میکند که دیگر نمیخواهد به هنر موسیقی و نواهایی که برمیآید گوش دهد، زیرا جذابیت عشق او بیش از هر چنگ و نی است. همچنین به چشمهای معشوق اشاره میکند که مانند تیر و کمان، دل عاشق را نشانه میگیرد. در نهایت، شاعر به عشق و درد عشقش میپردازد، و از سرشت و وابستگی خود به علی و رنگین شدن زندگیاش به واسطهی عشق سخن میگوید.