شمارهٔ ۲۰۱ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
به کمانِ ابروان بست دو زلف چون کمندت
که زنی به تیرش آن دل که گریخته ز بندت
نه عجب سپند گر سوخت عجب از آنم
که گرفته خو به آتش زچه خال چون سپندت
به خدا گلی نماند بر روی دلفریبت
نچمد به باغ سروی بر قامت بلندت
ز وفا ببخش لیلی تو بر او که هست مجنون
چو سگی بلا بیاید به قفای گوسفندت
تو طبیب درد عشقی و دوای دل لب تو
ز وفا ترحمی کن به علیلِ مستمندت
به فریب خالش ای دل به شکنج زلف ماندی
به هوای دانه رفتی و به دام درفکندت
به ولای حیدر آشفته بجو به جان تمسک
که ز هول روز محشر نبود دگر گزندت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در وصف زیبایی و جذابیت چهره معشوق است. شاعر به کمان ابروان و زلفهای معشوق اشاره میکند که مانند کمند او را دربرگرفتهاند و دلها را به اسارت درآوردهاند. او به آتش سوزاننده عشق و دلباختگی خود میپردازد و از احساساتی چون سوختن و درد سخن میگوید. شاعر به یاد وفا و محبت به لیلی و مجنون میافتد و از عشق درمان میجوید. در پایان به ایمان و توسل به اهل بیت (علی) اشاره میکند، تا در روز محشر از گزندها در امان بماند. بهطور کلی، شعر درهمکنشی از عشق، وفا و جستجو برای نجات در دنیای پر از پریشانی است.