شمارهٔ ۲۳۱ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
گلم میار خدا را تو باغبان عنایت
خزان ما زبهار تو کی رسد بنهایت
بهل که به نشود داغ دل زمرهم اعیار
عتاب دوست بسی به که از رقیب عنایت
مگر بروز فراقت حدیث هجر بگویم
که شام هجر ندارد باین حدیث کفایت
هزار دوست گرفتم ولی بشام فراقت
بغیر مردم چشم کسی نکرد حمایت
بکشت غیرت عشقم اگر چه پا بدرستی
ببین که رشک محبت رسیده تا به چه غایت
نه زهر عشق چشیدی نه بار هجر کشیدی
بدان که فرق بسی از روایتست و درایت
زبیم برنکشم آه در قفای رکیبش
مباد شعله آهم کند بدوست سرایت
چنان که یوسف و یعقوب را رساند بکنعان
مگر خدا برساند تو را بمن زعنایت
بآتش دل درویش هیچکس چو نبخشد
مگر که ساقی کوثر کند زلطف شفایت
گلوی تشنه نخورد آب خوش زجدول تیغت
اگر چه غیر بقتلم بسی نمود سعایت
ززلف تو کند آشفته جلوه ی بتو حاشا
کسی زمنزل مألوف خود نکرده شکایت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از باغبان خدای عزیز درخواست میکند که با عنایت خود به او لطف کند و بهار زندگیاش را برگرداند. او به حسرتها و دردهای عشق و هجر اشاره میکند و بیان میکند که چه بسا محبت یار به او همچون داغی است که بسیار عمیق و دردناک است. شاعر به تفاوت روایت و درک عشق اشاره دارد و میگوید اگرچه عشق در او غیرت و غیرت در او عشق را به کشتن میدهد، اما تنها امید به رسیدن به معشوقش دارد. در نهایت، شاعر به آتش دل و تشنگیش اشاره میکند و تأکید دارد که تنها لطف و عنایت خداوند میتواند او را به محبوبش برساند. شاعر از دردی که در دل دارد در برابر دوری معشوقش رنج میبرد و به زیبایی وصف حال خود را بیان میکند.