نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۶ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

تن بی‌محبت و لاف ز جان آدمیت

که به داغ عشق بسته است نشان آدمیت

شرفست آدمی را به ملک ز عشق ورنه

چه میانه ملک بود و میان آدمیت

حیوان و مردمان را چه تمیز عشق نه جان

که دواب راست جانی و نه جان آدمیت

چو حدیث عشق عاشق نه به گوش سر نیوشد

سخنی بگوی واعظ به زبان آدمیت

چه به صورت آدمی گشت مکان عشق اقدس

همه لامکان ببینی به مکان آدمیت

نه حیات جاودانیست زآب زندگانی

که خضر بماند باقی به روان آدمیت

بنهاد بال جبریل و به عرش رفت احمد

بگشای چشم و بنگر طیران آدمیت

نه که آدمیت اول هم از آدم صفی بود

ز علی شنید آشفته بیان آدمیت

چه کنی تو غوص عنان که دُر از صدف برآری

که به خاک درگه او شده کان آدمیت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی مفهوم محبت و عشق در وجود انسان می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که آدمی بدون عشق و محبت، حقیقتی از انسانیت ندارد. او تأکید می‌کند که شرافت انسان به عشق اوست و بدون آن، انسان و حیوان تفاوتی ندارند. عشق، باری بر جان انسان می‌نهد و شنیدن محبت‌ورزی باید به زبان انسانیت باشد. همچنین، شاعر اشاره می‌کند که عشق، منبع جاودانگی است و در وجود انسان به مقام والای خودش می‌رسد. در نهایت، او پیوند عمیق انسانیت را با معانی عالی از جمله مقام‌های الهی و انسانی بیان می‌کند و بر اهمیت درک عمیق از عشق و انسانیت تأکید می‌ورزد.