نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۴ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

چون کنم با سر که سامانیم نیست

گو بکش دردم که درمانیم نیست

تنگ شد این عرصه هستی بما

وسعتی کو جای جولانیم نیست

واجب آمد احتمال صبر و عشق

شرط امکانست و امکانیم نیست

گفتم ایدیده چه شد بینائیت

گفت چون بینم که انسانیم نیست

عشق در کارم گره افکند است

مشگل است و کار آسانیم نیست

گفتم ایجان از چه رفتی بازگفت

چون بجا مانم که جانانیم نیست

گر بتازد اهرمن بر من چه باک

مورم و تخت سلیمانیم نیست

گر شدم کافر زسودای بتان

در گذر یار مسلمانیم نیست

گفتمش دامان تو گیرم بحشر

گفت بگذر زانکه دامانیم نیست

محرمم تا در حریم عاشقی

لاجرم جز درد حرمانیم نیست

گفتم از زلفت پریشان شد جهان

گفت همچون تو پریشانیم نیست

روز دیوان دستم ایمولی بگیر

غیر مدح تو چو دیوانیم نیست

نیست آشفته بجا جز نقش دوست

چون بغیر از عشق بنیانیم نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق سخن می‌گوید و به عدم وجود آرامش و سامان در زندگی‌اش اشاره دارد. او به وضعیت خود که در آن هیچ چیز مطمئنی نیست، lament می‌کند و از عشق و صبر به عنوان چیزهایی ضروری صحبت می‌کند، اما در عین حال به ناتوانی خود در دستیابی به آن‌ها اعتراف می‌کند. او همچنین از روزهای دیوانگی و پریشانی ناشی از عشق می‌گوید و تأکید می‌کند که هیچ چیز جز عشق، ارزش و بنیاد زندگی‌اش را تشکیل نمی‌دهد. شاعر درکل به احساساتی عمیق و چالشی که در پی عشق تجربه می‌کند، می‌پردازد و نکته‌ای را مطرح می‌کند که در این مسیر، انسانیت و محبت او در معرض خطر است.