شمارهٔ ۲۷۵ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
مطرب عشق بقانون دگر پرده نواخت
کاندر این بزم مرا بیخبر و بیخود ساخت
شمع ما شاهد عامست ولی پروانه
جان خود سوخ تاز این رشگ که اغیار نواخت
هر کرا دل بیکی هست چه پروا از جمع
چشم بر غیر ندارد کسی از یار شناخت
شمع گوئی به نسیم سحری عاشق بود
زآنکه شب برد بپایان و سحرگه جانباخت
در وحدت زن و بگذر تو زکثرت که مسیح
زتجرد علمی بر سر افلاک افراخت
بسته بودم در چشم و در دل از خوبان
بیخبر خیل نظر در دل و جان اسب بتاخت
عشق برقی شد و در خرمن امکان افتاد
دوست بر جای خودو خانه ز دشمن پرداخت
شکوه زآدم نکنم تا نشوم عاق پدر
گرچه از جنت فردوس بخاکم انداخت
آدم آئینه عشق است و نگنجید بخلد
از پی تصفیه در میکده بیرق انداخت
صدف یبود و در او گوهر شهوار نهان
دست غواص از آن بحر برونش انداخت
گوهر نور علی بود نهان در صدفش
دید در آینه چون عکس علی اصل شناخت
بود آشفته مرا خاطر مجمع امشب
قصه زلف بتی رفت و پریشانم ساخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به عشق و تجربههای آن میپردازد. عشق او را مسحور کرده و به دنیای جدیدی واردش کرده است. او به شباهت شمع و پروانه اشاره میکند و میگوید که عشق در دل انسان شکوه و زیبایی خاصی ایجاد میکند. در این بزم، به کسانی که از عشق واقعی برخوردارند، هیچ ترسی از تنهایی و جمعیت نمیباشد. شاعر به وحدت و زیبایی عشق مینگرد و به بیخود شدن در عشق اشاره میکند. او همزمان از جذابیتهای عشق و احساسات مختلف ناشی از آن سخن میگوید و به تضاد میان عشق و عواطف دیگر میپردازد. در نهایت، شاعر احساساتی از قبیل سردرگمی و پریشانی را به خاطر عشق و علاقهاش به دیگری بیان میکند و نشان میدهد که هر چه عشق عمیقتر میشود، انسان را بیشتر در معرض تضادها و احساسات مختلف قرار میدهد.