نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۵ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

رندی که او بکوی مغان ره نشین بود

شاید که بحر و کانش در آستین بود

سر نایدش فرود بتاج قباد و کی

آنرا که داغ بندگیت بر جبین بود

با اینکه رام کس نشود توسن سپهر

نه مهر و مه که داغ تواش بر سرین بود

هر شب زبوی موی تو آرد صبا بچین

گر نافهای مشگ زآهوی چین بود

چشمت کمان کشیده چو ترکان راهزن

در قصد دین و دل همه شب در کمین بود

غمناک کس بمیکده هرگز شنیده ای

حاشا که در بهشت دل کس غمین بود

گفتی چه جنس بوده خدنگ کمان عشق

تیریست شهپرش پر روح الامین بود

نازم بقاتلی که پی ضرب دست او

از کشتگان بلند همه آفرین بود

دانی که چیست خاتم جم کاو جهان گرفت

نام تواش معاینه نقش نگین بود

آنی که روزگار باین امتداد قدر

در سایه وجود تو راحت گزین بود

آشفته رخ متاب زخاک در علی

حاشا که کیمیا به دو عالم جز این بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی است و از نمادها و استعاره‌های مختلفی استفاده می‌کند. شاعر با اشاره به قدرت و عظمت عشق، به معشوق اشاره می‌کند که در او صفاتی الهی و بی‌نظیر وجود دارد. در طول شعر، زیبایی و خاص بودن معشوق به تصویر کشیده می‌شود و شاعر به مقایسه معشوق با پادشاهان و چیزهای باارزش می‌پردازد. همچنین، اشاره می‌شود که هیچ غمی در بهشت نمی‌تواند وجود داشته باشد و عشق همچون تیر کمان، روح و قلب را هدف قرار می‌دهد. شاعر در نهایت، معشوق را به عنوان منبع آرامش و خوشبختی معرفی می‌کند که در سایه وجود او، زندگی راحت و زنده‌ای به انسان‌ها بخشیده می‌شود.