شمارهٔ ۳۲۲ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر بسینه دل دغدار من باشد
هزار لاله و گل در کنار من باشد
اسیر گل شدن و پیش شمع جان دادن
نه کار بلبل و پروانه کار من باشد
چه غم که سنبل و گل رفت از چمن بیرون
که خط و خد بتان نو بهار من باشد
کهن سمندر عشقم نیم چو پروانه
از آن قرار در آتش قرار من باشد
حدیث چهره عذرا مگو بر وامق
در انجمن چو بت گلعذار من باشد
برزم پیل تنانش بخاک رخ مالند
پیاده گرچه بت شهسوار من باشد
مگو که جنس وجودت زچیست آشفته
زتار زلف بتان پود و تار من باشد
اگرچه بختی مستم زجوش باده شوق
کمند عشق نکویان مهار من باشد
مرا که کسوت فقر است زیب قامت صدق
زتاج کسوت جمشید عار من باشد
بشرب چشمه تسنیم و کوثرم چه هوس
زحوض میکده آبشار من باشد
زخیل فتنه آخر زمان مرا چه غمست
اگر ولایت حیدر حصار من باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق عاشقانه و دلباختگی خود سخن میگوید. او به زیباییهای طبیعت و عشق اشاره کرده و میگوید که حتی اگر گلها و زیباییها از او دور شوند، عشقش باقی است. او خود را همچون پروانهای میبیند که اسیر شمع عشق است و با چهره محبوبش در آرزوی وصال زندگی میکند. شاعر به ناپایداری دنیا و زیباییهای فانی اشاره میکند و عشق را با ارادت به بزرگانی چون علی (ع) و جمشید پیوند میزند. در نهایت، او به صفای عشق و عمیقترین خواستههای دلش از زندگی اشاره کرده و میگوید که زیبایی واقعی در عشق و وابستگی به معشوق نهفته است.