نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۲ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

کالای جان نه چیزی‌ست کِش سرسری توان داد

یا دل که هر دم او را بر دلبری توان داد

حق جوی همچو حلاج تا سر به دار بازی

ورنه به پای هر خس کی خود سری توان داد

خود در طلب میازار یوسف بجو به بازار

کاندر بهای حسنش مشت زری توان داد

ما بسملیم از عشق کو یار سیم‌ساعد

کز شوق خنجر او خود خنجری توان داد

خاریم ما در این باغ چون عشق تربیت کرد

از آبیاری او لابد بری توان داد

ساقی تو صاف داری خامند این حریفان

خیز و بجو حریفی کِش ساغری توان داد

مرغ دلم به دامت جانا چو خانه‌زاد است

او را ز نوک پیکان بال و پری توان داد

ویران‌سرای دل را دادی به خیل غمزه

ملکی بود گر آباد بر لشکری توان داد

دادی به ترک چشمت از چه حکومتِ دل

کی کشور مسلمان بر کافری توان داد

جز مصطفی و آلش کس در جهان ندیدم

کاندر نثار مدحش شعر تری توان داد

آشفته مدح‌خوان شد یارب به حیدر و آل

از هشت باب خلدت او را دری توان داد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر درباره عشق و دردهای ناشی از آن سخن می‌گوید. او به مخاطب یادآوری می‌کند که ارزش عشق و محبت نه در چیزهای دنیوی بلکه در احساسات عمیق و واقعی است. به صورت استعارۀ حلاج، او به جست‌وجوی حقیقت و معنای عمیق این عشق می‌پردازد. شاعر از عشق و محبوبی که زندگی‌اش را ویران کرده، سخن گفته و نشان می‌دهد که رنج و غم ناشی از این عشق، جزئی جدایی ناپذیر از وجود انسانی اوست. اشاره به یوسف و ساغی به عنوان نمادهای عشق و زیبایی، نشان‌دهندۀ تلاش انسان برای یافتن عشق حقیقی و خالص است. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که در دنیا هیچ کس به جز پیامبر اسلام و خاندان او را نمی‌شناسد که شایسته‌ی مدح و ستایش باشد.